ای لحظه ساز عاشقی عاشق با تو بودنم

اشتباه

زندگی چیدن سیبی است باید چید و رفت

زندگی تکــرار پاییز است که باید دید و رفت

زندگی رودی است جاری ، که هر که آمد

 کوزه ای شادمان پر کرد و مشتی آب نوشید و رفت

قاصدک این کولی خانه به دوش روزگار کوچه گردی های خود را زندگی نامید و رفت !

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        جمعه ٢٤ مهر ،۱۳۸۸ - مژده

 

در خلوت من نگاه سبزت جاریست

این قسمت بی تو بودنم اجباریست

افسوس نمی شود کنارت باشم

ای دوست تمام لحظه ها تکراریست

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        چهارشنبه ٤ شهریور ،۱۳۸۸ - مژده

 

دوستی شوخی سرد آدمهاست

بازی شیرین گرگم به هواست

واسه کشتن غرور من و تو

دوستی توطئه ثانیه ها ست

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        چهارشنبه ٤ شهریور ،۱۳۸۸ - مژده

چیستی؟

خداوند به فرشتگان عقل داد بدون شهوت ، به حیوانات شهوت داد بدون عقل ، به انسان هم عقل داد هم شهوت، حال اگر هر انسانی عقلش بر شهوتش غلبه کرد برتر از فرشتگان است ، هرانسانی شهوتش بر عقلش غلبه کرد بدتر از حیوانات است .

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        چهارشنبه ٤ شهریور ،۱۳۸۸ - مژده

 

من

پری گوچک غمگینی را

میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد

و دلش را در یک نیلبک چوبین

مینوازد آرام، آرام

پری کوچک غمگینی

که شب از یک بوسه میمیرد

و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.

 

                                                  ((فروغ فرخزاد))

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        جمعه ٢٦ تیر ،۱۳۸۸ - مژده

 

گریه کردم گریه کردم اما دردمو نگفتم

تکیه دادم به غرورم تا دیگه از پا نیافتم

چه ترانه بی اثر بود مثل مشت زدن به دیوار

اولین فصل شکفتن

آخرین خدانگهدار

من به قله می رسیدم اگه هم ترانه بودی

صدتا سد و می شکستم اگه تو بهانه بودی

گریه کردم

گریه کردم...

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        جمعه ٢٦ تیر ،۱۳۸۸ - مژده

 

عشق یعنی دیده بر در دوختن ، عشق یعنی در فراقش سوختن

عشق یعنی انتظار و انتظار ، عشق یعنی هرچه بینی عکس یار

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        جمعه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳۸۸ - مژده

تنهام

رفته ام من سالها از خاطرات این و آن

یک سراغ ساده هم از ما نمیگیرد کسی

شانه های عاشقان گرتکیه گاه اشکهاست

پس چرا بر شانه ام اشکی نمیریزد کسی

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        جمعه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳۸۸ - مژده

؟

انگار ولگرد شده بودم، به جستجوی نشانی ات به تمام جهان سر زدم اما نبودی ، به دور رفتم حتی به سرزمین خوشبختی در افسانه های پدربزرگ که حقیقت نداشت هیچ کس نبود، انگار تو هم ولگرد شده بودی!

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        پنجشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸۸ - مژده

بازم یه نوشته جالب

مرد جوون: ببخشین آقا، می تونم بپرسم ساعت چنده؟
پیرمرد: معلومه که نه!
جوون: ولی چرا؟! مثلا'' اگه ساعت رو به من بگی چی از دست میدی؟!
پیرمرد: ممکنه ضرر کنم اگه ساعت رو به تو بگم!
جوون: میشه بگی چطور همچین چیزی ممکنه؟!
پیرمرد: ببین... اگه من ساعت رو به تو بگم، ممکنه تو تشکر کنی و فردا هم بخوای دوباره ساعت رو از من بپرسی!
جوون: کاملا'' امکانش هست!
پیرمرد: ممکنه ما دو سه بار دیگه هم همدیگه رو ملاقات کنیم و تو اسم و آدرس من رو بپرسی!
جوون: کاملا'' امکان داره!
پیرمرد: یه روز ممکنه تو بیای به خونه من و بگی که فقط داشتی از اینجا رد میشدی و اومدی که یه سر به من بزنی! بعد من ممکنه از روی تعارف تو رو به یه فنجون چایی دعوت کنم! بعد از این دعوت من، ممکنه تو بازم برای خوردن چایی بیای خونه من و بپرسی که این چایی رو کی درست کرده؟!
جوون: ممکنه!
پیرمرد: بعد من بهت میگم که این چایی رو دخترم درست کرده! بعد من مجبور میشم دختر جوونم رو بهت معرفی کنم و تو هم دختر من رو می پسندی!
مرد جوون: لبخند میزنه!
پیرمرد: بعد تو سعی می کنی که بارها و بارها دختر من رو ملاقات کنی! ممکنه دختر من رو به سینما دعوت کنی و با همدیگه بیرون برید!
مرد جوون: لبخند میزنه!
پیرمرد: بعد ممکنه دختر من کم کم از تو خوشش بیاد و چشم انتظار تو بشه! بعد از ملاقاتهای متوالی، تو عاشق دختر من میشی و بهش پیشنهاد ازدواج می دی!
مرد جوون: لبخند میزنه!
پیرمرد: بعد از یه مدت، یه روز شما دو تا میاین پیش من و از عشقتون برای من تعریف می کنین و از من اجازه برای ازدواج میخواین!
مرد جوون در حال لبخند: اوه بله !
پیرمرد با عصبانیت: مردک ابله! من هیچوقت دخترم رو به ازدواج یکی مثل تو که حتی یه ساعت مچی هم از خودش نداره در نمیارم....

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        چهارشنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸۸ - مژده